سلام عزیز دلم حالت چطوره خوبی خسته کارهات نباشی چقدر دلم دوباره برایت تنگ
شده عزیزم چه خبرا چکار می کنی باز در فضای مجازی فعال نیستی جان دلم
راستی نیم ساعت پیش با داداشم و خواهرم رفتیم بستنی رولی بخوریم
البته مهمون من بودن این سری نوبت من بود از عصر میخواهیم بریم
مامانم می گفت شکمو ها کجا میخواین برید انقدر به ما میوه داد بخوریم
که دیگه جایی نداشته واسه بستنی خوردن ما هم که دیدم همه خواب
افتادن سه نفری رفتیم بستنی خوردیم جایت خیلی خالی بود آنقدر یادت
بودم که نگو دو شبه شوهر خواهرم تهران دادگاه داشته انجا هست
دیگه خواهرم اینجا است البته شوهرش هم هست یکسره خونه ما هستن
وای شایراد کوچلو هم انقدر شیطون و شیرین زبون شده که نگو انقدر
دیر میخوابه که نگو وای الهی فدایش بشم هر موقع عکس ات رو نشون
میدم میگه عمو عسلی بچه فوق العاده زرنگی هست هر مدل از عکس ات
رو نشونش میدادم جواب میداد نمیدونه خاله اش چه انتظاری میکشه از
دوری این عمو عسلی واقعا این انصاف نیست که آنقدر من رو زجر میدهی
درسته آخه بگو تو هم دوستم داری من مثل کوه ام اگر تو هم باشی
تو هم مثل کوه بهم قدرت بدهی بگو که هستی و من اشتباه نمی کنم
باز دیوونه شدم هااااااا شب خوش 
:: برچسبها:
دلنوشته غم فراق ,